سیم کارتمو عوض کردم پنج روز رفتم کیش...تو این پنج روز سجاد هر روز به اون خط قبلم پیام میداد دوستش واسطه شد و خیلی اتفاقای دیگه...ولی خب نمیتونستم ببخشمش تا اینکه جمعه از کیش اومد و جشن خیریه بود منم مسئول انتطامات بودم حاضر ک شدم برم سجاد پیام داد جلو در خونتونم بیا با هم بریم منم گفتم بابام میبرم سجادم برگشت دانشگاه رسیدم دانشگاه پیام داد جلو درم لطفا بیا بیرون... رفتم نشستن تو ماشینش... قیافش داغون شده بود دوستش گفته بود گفته تا تو برنگردی مشکیشو در نمیاره دیدم هنوزم مشکی تنشه یکم حرف زد حرف زدم با گارد کاملت بسته حرف زدم اشک ریخت خواهش کرد مث 15 روز پیش... یهو در داشبوردو باز کرد یه تخم مرغ شانسی بود ...گفت برش دار فک کردم مث همیشه ک برام تهم مرغ شانسی میخره اینو گرفته!!! گفتم دیگ نیازی ب این کارا نیست نمیتونم قبولش کنم گفت خواهش میکنم بازش کن بعدم از ماشین پیاده شد زد زیر گریه !!! عین این فیلما بود باررررون شدیددد سجاد زیر بارون منم تو ماشین با یه عالمه استرس
هیچیی دییگگگ اقااا یکم با تخم شانسیه ور رفتم دیدم باز شده! انگاری!! شکلاتاشو باز کردم وسطش یه نامه بود
انقد با نمکه نوشته بود و احساسی الهی من بگررردمششش!!! اومد تو ماشین بازم گفتم نه بیچاره دیگهموندنه بود چکار کنه نمدونم چی شد که قبول کردمممم ولی ب شرطییی ک کسی نمفهمه تو دانشگاه!!!! بعد از افطارم اومد دنبالم وزندگی شیرین شددد
برچسب:
نویسنده: نگین حیدریان