میدونی خب چند روزه که سرت شلوغه و نتونستیم همو ببینیم سجاد....
دیشب داشتم به نگین میگفتم که بهد از اون قضیه ی کذایی ک اتفاق افتاد و خودتم میدونی از وقتی بخشیدمت از وقتی که تصمیم گرفتم فراموشش کنم از وقتی عوض شدی... خب انگار جفتمون فهمیدیم که بدون هم نمیشه،با همه ی تفاوت ها و با همه ی مشکلات داریم زور میزنیم که باشیم و زندگی چفدر از 10 خرداد قشنگتر شده نه؟
میدونی الان داشتم فیلم if i stay و میدیدم خیلی قشنگ بود میدونی قشنگ یه جاهاییشو عجیب حس کردم عجیب برام آشنا بود، فردای اون روزو یادته؟جفتمون تو ماشین نشسته بودیم گریه میکردی یادته چی گفتم؟؟؟گفتم سر یک شرط بندی بودم نه؟؟؟ خخخخ هنوزم وقتی یاد این حرفم میوفتی کلی سرم غر غر میکنی...اون روز تو ماشین جفتمون میدونستیم من بر میگردم جفتمون میدونستیم من میرم خودمم مطمئن بود.. ولی بازم تلاش کردیم خوب باشیم....روز قبل عملم یادمه انقدر قشنگ بود که بخاطر تو بهوش اومدم که تمام فکرم تو بودی پسر...ولی صبح عمل امیر علی و برداشتم گذاشتم تو کوله پشتیم مامانم دید وقتی مرخض شدم واون اتفاق افتاد بازم دید خورد شدنمو دید ![]()
و دهم هوووف نمیخوام بنویسم اگه شد و تونستی و if i stay و ببین
چقدر ننوشتم اینجا... خب اعتمادی نیست شاید دوباره نوشتام از بین بره به روش قدیمی کاغذ و قلم اکتفا میکنم ولی نمیتونم منکر این صدای قشنگ و آرامش بخش تایپ کردن بشم پس مینویسم تا هستم...
.
برچسب:
نویسنده: نگین حیدریان